تبليغاتX
خانه فرهنگ و ادب - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
" http://www.7arts.blogfa.com/ قسمت خواندنی ای ادب و هنر وبلاگ خانه فرهنگ و ادب در آدرس جدیدبه صورت روزانه جدیدترین مطالب ادبی وهنری موجود در اینترنت را در اختیار شما می گذارد(بدون ف-ی-ل-ت-ر) ...
 

فردا روز دیگری نیست واقعا دیگر این جمله در وجودم ریشه زده است و به آن ایمان آورده ام .اما چرا ؟شاید مروری برگذشته همه چیز را روشن کند

بچه که بودم می رفتم کودکستان -یا به قول امروزی ها مهد -.عاشق تلفن پلاستیکی بودم که در اتاق اسباب بازی مهد بود اما همیشه قبل از من یکی آن را برداشته بود و من هیچ وقت به آن نمیرسیدم برای کودک شش ساله ای که چنین آرزویی دارد فردا روز دیگری ست فردا روزیست که ممکن است آنها به اتاق اسباب بازی بروند و ممکن است او ان روز به اسباب بازی مورد علاقه اش برسد .

نوجوان که بودم دوچرخه درب وداغونی داشتم که یک مشکلش را حل می کردم یک جای دیگرش مشکل پیدا می کرد فردا ممکن بود روزی باشد که من صاحب دوچرخه نیم کورس یازده هزارتومانی مورد علاقه ام شو د.همان موقع عشق فوتبالی بودم عشق پینگ پنگی .هفته ای یک بار که پینگ پنگ بازی می کردیم اگر می باختم فرداها خیلی دیر دیرمی آمد.فرداچقدر مهم بود .فردا ممکن بود روزی باشد که من برنده شوم روزی باشد که تیم مورد علاقه آن زمان من -استقلال -برنده شود.فردا ممکن بود روزی باشد که قسمت دیگری از سریال مورد علاقه ام پخش شود و قهرمان داستان به دختر مورد علاقه اش برسد .

اواخر نوجوانی بود خیلی زیاد دعوا می کردم زیاد.به جز یکی دونفرهم بقیه پرزورتروقوی تراز من -یا نه شاید پرجرات تر ازمن -بودند آن روزهاباشگاه می رفتم وتمرین می کردم وفردا  آره فرداممکن بود روزی باشد که من آنقدر قوی باشم که بتوانم باهرکسی در بیفتم وکتک درست وحسابی  به او بزنم وحسابی دلم خنک شوم

البته یواش یواش چیزهای دیگری هم دروجودم تغییر می کرد به قول رسول پرویزی دیگر دخترها کسانی نبودند که باید گیسهایشان راکشید تا جیغ بکشند ومابخندیم .حالا دیگر وضع فرق می کرد پسهرهای زرنگ سعی می کردند خودشان را به آنها نزدیک کنند نامه بدهند شماره تلفن رد وبدل کنند -البته پسرهای دوران ما مثل پسرهای امروزی آنقدرها نامرد نبودند که آخرش را به کام دل وصل کنند بلکه بیشتر به تلفن و نامه پرانی قانع بودن تا بتوانند پزش را پیش دوستانشان بدهند برعکس امروزیها هم خیلی زود عاشق می شدند -خلاصه خلاصه من بدونه اعتماد بنفس جرات چنین غلط هایی را نداشته ام سعی می کردم طوری رفتار کنم که انها خودشان را به من نزدیک کنند.بنابراین شبی که یک لباس نویی خریده ای فردا روز دیگری ست .شاید به خاطر لباسهایت یک نگاهی گوشه چشمی نازی کرشمه ای .

فرداها وفرداها می گذشت تا رسید به دوران دانشگاه . انجا دیگرزورگوئی و تیپ لاوبالی داشتن و لباس شیک پوشیدن آنقدرها هم مهم نبود البته درهفته های اول که کسی کسی رانمی شناخت چرا.اما رفته رفته کسی برنده بود که هم ازنظر درسی باسوادتر بود وهم اطلاعات به روزتری داشت والبته زبان شیوا وچربتری .اینجا جائی بود که مطعلق به من بود والبته تنها دورانی که فرداهایش خیلی زود زود می آمد فرداهای خندیدن فرداهای انجمن ادبی فرداهای احساساتی  فرداهای از هردری سخنی  فرداهای بی خیال همه چیز.آره فرداهای بی خیال همه چیز....

شاید شماها بچه هایی را دیده باشید که سرشام یا نهار برنج غذا رامی خورند و گوشتش را برای آخر غذا نگه می دارند  الان من آدمی هستم که لذیذترین قسمت غذایش را خورده و انگیزه ای برای خوردن بقیه آن نداردو به تنها کلمه ای که به آن ایمان دارد این است :فردا روز دیگری نیست  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 22:47  توسط آرش فرخ زاد  |