تبليغاتX
خانه فرهنگ و ادب - شیرین ترین روایت تلخ
" http://www.7arts.blogfa.com/ قسمت خواندنی ای ادب و هنر وبلاگ خانه فرهنگ و ادب در آدرس جدیدبه صورت روزانه جدیدترین مطالب ادبی وهنری موجود در اینترنت را در اختیار شما می گذارد(بدون ف-ی-ل-ت-ر) ...
 

امروز می خواهم در مورد نویسنده و طنزپردازی بنویسم که باوجود داشتن شایستگی فراوان در میان دهها نام بزرگ و کوچک گم شده است و چندان توجهی به آن نمی شود نویسنده ای که درحد صادق هدایت وجمال زاده و بزرگ علویست اما هیچ وقت نامی از او برده نمی شود


شاید شماهم یکی ازکسانی باشید که که درکتاب ادبیات فارسی دوره پیش دانشگاهی داستان "قصه عینکم(ازاینجابخوانید) "را خوانده باشید وبه نویسنده آن آفرین فرستاده باشید اما سوال اینجاست چرا اثری از آفریننده چنین داستان زیبایی درجامعه ادبیاتی ما نیست اصلا کل آثار این نویسنده فقط به داستان عینک خلاصه می شود یا آثاری بهتر و بالاتری نیز دارد .راستش در اینترنت که دنبال نامش می گردم بیشتر ناامید می شوم درواقع اکثرکسانی که به او علاقه مند شده اند فقط از طریق داستان قصه عینکم بوده و بعد از آن هم نتوانسته اند اطلاعات بیشتری در موردش بدست بیاورند واین به من انگیزه می دهد به نوشتن یاداشتی درمورد او :



رسول پرويزي (1356 ـ 1298):رسول پرویزی

تولد رسول پرویزی اززبان خودش (البته زبان شیرین ودلنشینش ):


پنجاه و چهار سال پیش بود. شبی فرزندی در کنار مسجد شنبدی‌ها، در این بندر (بوشهر)به دنیا آمد. قسمت ازلی بود. بی‌حضور ما کردند.
ننه از آن روزها یاد می‌کند: درست در شب تولدم، مادرم، مادرش را از دست داد. یکی عزیز بود رفت و یکی بدقدم بود، آمد. تازه‌وارد، بی‌تقصیر بود. نقشی در مرگِ مادربزرگ نداشت، امّا فرزند شوم لقب گرفت. فامیل خوشحال نشد. با خلُق تنگی از تازه وارد استقبال شد. دایره و دنبکی نزدند. خانه در عزای مادربزرگ بود و بچه وَر می‌زد و نکبت به خاندان می‌پاشید.
پدرم پشت قرآن مجید نوشت که «فرزند‌ی عبدالرسول، در شب هفدهم ربیع الاول سال 1339، به هستی پا گذاشت» شانس عظیم من بود که تولدم در شب تولد «سرور کائنات، سید مصطفی‌(ص)» بود و والد ماجد نام مرا "عبدالرسول" گذاشت.
می‌گذرم و می‌روم که در تولد من، ‌هفت هشت پیرزن و پیرمرد فامیل، دَم انبر مرگ بود. آنان مردم با انصافی نبودند، وقت مرگ خویش را درست در تولد من یافتند. پس، «فرزندی عبدالرسول» فرزند منحوس و بدقدم خانواده شد.
گفتند تا این بچه‌ی نحس، پا به دنیا گذاشت، پدر و مادر و عمه و عمه قزی و خاله‌ها از دست رفتند. خدا همه‌ی ایشان را قرین رحمت کند. پدر هم دست به عیّاشی زده بود و مختصر سرمایه‌ی خانواده‌ی دهقانی برباد می‌رفت. ناچار می‌بایست مطلبی بیابد و زن و اهل و عیال را راضی کند. اگر می‌گفت پول‌ها خرج عرق و ورق می‌شود، سرزنش می‌شد. من هم که قوّت دفاع نداشتم، ناچار کاسه و کوزه در این باب مخصوص نیز بر سر من شکست. «فرزندی‌ عبدالرسول» بدیمن و بدشگون بود و سرمایه‌ی چندر غازی خانواده را با آمدنش از میان برد. مرده‌شورِ قدمش را ببرد. تا آمد، تجارت پدر به خجالت کشید و سرمایه بر باد رفت.
پیداست که چنان و یا چندین فرزندی، چه میلاد مقدسی دارد!! هر که در فامیل، عزایی داشت و یا پولی از کف داده بود، لعن و نفرینی به «فرزندی‌ عبدالرسول» کرد. خواستِ خدای بزرگ بود که از سرخک و حصبه و آبله و مخملک و انواع امراض، «فرزندی» را نجات داد و چاکر شما پا گرفت و به مدرسه رفت.
مدرسه‌های آن روز، مثل امروز نبود که لوز و حلوا و مسقطی به دهان محصّل بگذارند. این کارها را دور از ادب و ادبیات می‌دانستند. به عوضش، ترکه زدن و فلک کردن و چک و تیپا و توکونی فراوان بود. شلاق‌ها آویزان بود و فراش‌های مدرسه که از دست زن‌شان به امان بودند و نمی‌توانستند نان سنگک برشته‌ای را شب به خانه ببرند، دق‌دل را سرِ ما محصلان آن روز در می‌آوردند. آدم یا باید موز بخورد یا توکونی و شلاق، حد وسطی در مدارس نبود.
امروز گذشت و فردا رسید. ترس از مدرسه، جان‌فرسا بود. زندگی خانوادگی، خوش‌رنگ نبود. شلاق سلطانعلی و آقا محمد فراش، لطفی نداشت. آقای ناظم هم دو زن داشت که اکثراً یکی را بیشتر دوست می‌داشت و دیگری را تأدیب می‌کرد. حوصله به کار نمی‌برد.
در این هشلهفت کبری، من که دیدم با هیچ کس، تنِ دعوا ندارم و از لحاظ درس و مشق هم تن و توشی نبود، به فکر فرو رفتم. دیدم باید با اسم خودم لج کنم. آخر، تجدّد آغاز شده بود. اسم عبدالرسول و رمضان و اکبر و رجب، بر باد رفته بود. نام‌ها، هوشنگ و فریدون و بهزاد و بیژن شده بود. گفتم اقلاً دلخوشی از اسم خودم هم نباید داشته باشم؟! العیاذ بالله، تصور نشود که بی‌دینم و یا آن که بندگی رسولان خدا را عیب می‌دانستم، افتخاری بزرگ بود، امّا «فرزندی» دلش می‌خواست در عهد تجدّد، اسم نو داشته باشد.
بعد از مدت‌ها، به پدرم که سرحال بود و داغ بود، موقعی که دستی به سرم می‌کشید گفتم: «بابا چرا اسم مرا سهراب نگذاشتی؟» جواب از قبل معلوم بود. فرمودند: «برو گُه زیادی نخور». می‌دانید که خوردن «این چیز»، لطفی ندارد و کار را به مریض خانه می‌کشد. پس بنده‌ی شما پند گرفت و در این باب «گُه زیادی» نخورد.
امّا آدم حق دارد که دردِ دلش را با خودش بگوید. من در دلم، اسم خودم را سهراب گذاشتم. چرا سهراب گذاشتم؟! یک همشاگردی داشتم که اسمش سهراب بود. پسر خان «بهارلو» بود. دوچرخه‌ی قشنگی داشت. دوچرخه، آن روزها شأن و شوکتی داشت. تصّور کودکانه‌ام آن بود که اگر نامم سهراب بود، دوچرخه هم همراه سهراب بود. خاصه آن‌که پدر قدغن کرده بود که پسرهایش دوچرخه‌سواری نکنند و معاذالله از روزی که بشنود‌ «فرزندی» به دکان کرایه فروش‌ها برود و دوچرخه کرایه کند!! پدر غافل بود که «فرزندی» اگر هم با آن لاغری و رنجوری و زردنبوهی به کرایه‌فروشی برود، کرایه فروش به او دوچرخه نمی‌دهد، چون حاصل کار برای کرایه فروش مسلّم بود که پسر زردنبوو ریقو، دوچرخه‌اش را لق می‌کند و می‌شکند و در این معادله سودی نیست.

                                                                                             ادامه دارد 

 انشای رسول پرویزی

زنگ انشا
رسول پرویزی
برای شنیدن کل داستان اینجارا کلیک کنید

برگ های نارنج های انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخنه سیاه را با نمد پاره ی کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ درفضا اتاق موج می زد و در ریه ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود.
سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد، و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فوراً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.
اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت. عباس هم تکلیف عقب مانده را تند وتند می نوشت.
خبر دار!-
بچه ها دسته جمعی بر خاستند، آقای معلم وارد شد و زنگ انشا شروع شد. آقای معلم هفته ی قبل موضوع انشا را این طور دیکته کرده بود:

"نامه ای به پدرخود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیل تابستان شما را با خو دش به ییلاق ببرد."

موضوع انشا وطرز نوشتن انشا هردو فرمولی بود. کلیه ی سوژه ی انشا ها میان چند مطلب نوسان داشت ، یامی بایست نامه ای به پدر، مادر، برادر، خواهر و دوست خود نوشت، یا درباره ی عدالت، امانت، صداقت و از این قبیل حرف ها قلم فرسایی کرد. در نوع اول فرمول از این قبیل بود:

"خداوندگارا! تصدقت گردم که وجود ذیجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد. بعدأ اگراز راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید، بحمدالله سلامت و به دعا گویی مشغول است."

ودرنوع دوم، اگر انشاالله نوشته می شد فرمول این بود:

"البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی ازصفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد ازحضیض ذلت به اوج رفعت می رسد."

طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا به جای صحت ودلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بند تنبانی ولوس و بی مزه بدرقه ی کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم غالباً به نظرم می آمد که فضای اتاق تبدیل به زباله دانی الفاظ نیم مرده ومبتذل شده است و کلمات بدبخت وبینوا از دست معلم و شاگرد به جان آمده بود.
آن روزنامه "ییلاقیه" را یک یک شاگردان خواندند. وقتی انشا ها را که خوانده می شد می شنیدم، دلم به هم می خورد تا اینکه نوبت به ابراهیم رسید. ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. عزت او یکی به علت گردنکشی وی بود یکی به علت مهربانی او به علاوه دنیا دیده تر از ما بود او بر خلاف ما با مردم انس داشت چون نو کر خانه ای خودشان بود و همین دیدار به وی قوت وقدرتی بیش از ما داده بود.

آقای معلم گفت:
-
ابراهیم بیا انشا یت را بخوان!
-
چشم آقا!
و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را با لا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفترانشایش را برداشت وجلوی میز معلم سیخ ایستاد.
-
چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان!
بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بارسنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند:

" پدرم! پدرخشن و تندخویم!
آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من درچه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه ی قشنگی مرا به باغها ببرید تادر کنار جویها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم وگریه اندازم . از درخت بالا روم آب روی همبازیهایم بریزم، سنبله ی گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟
او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق میزنید و با لگد مرا از خوا ب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده ی پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.
اونمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم به شما نفرین می کند. و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم درمیان سنگهای آسیا له و لورده شوم. آقای معلم خیلی حواسش جمع است. متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم رانیمه تمام گذاشته وشیشه ی سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آن را پر کنم و برای شما بیاورم. او برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و من هم باید ریا کنم دروغ بگویم دروغ بنویسیم و مثل بقیه ی شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به
ییلاق برویم!!!

نه!
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بد ستی نکنید، مرا در تاریکی وحشتزای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر ویا گوشت یا نان خریدم به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب ونانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند ومتلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟
پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما وهم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ آیا با مادرم هم صدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بر دارم وبا مادرمظلومم دعوا کنم. ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را به گورستان تیره مبدل ساخته ایم ؟
نه من ییلاق نمی خواهم. دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم.
در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود، کلاس در خاموشی وبهت فرورفته بود معلم سرش را در میان دست هایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه ی چشمش به روی دفتر حضور و غیاب افتاد.
و بلا فاصله گفت:
-
ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنو

سینما رفتن رسول پرویرزی

*

سینما رفتن من مردن تدریجی بود!

تره خریدم قاتق نانم شود قاتل جانم شد. دوازده ریال می دهم به سینما می روم تا آرامش عصبی بیابم به عکس اعصابم به هم می ریزد و برمی گردم. همه چیز ما یک شکل دیگر است، گفتند شتر چرا فلانت پس است، گفت چه چیزم مثل همه کس است؟! بعد از یک هفته کشمکش عصبی و رنج و خستگی که زاییده کار بیهوده و نشاط کش پشت میز نشستن است، می خواهم یک شب تفریح کنم. چون پول نیست ناچار در سینما یله می شوم، اما در آنجا آسایش نمی یابم. آرامشی نمی بینم سهل است، خسته تر، کوفته تر و مهمل تر برمی گردم. آدم در این محیط دق کش می شود. هیچ جا آزاد نیست، نه در خانه، نه در اداره، نه در کافه ها نه در تفریح و گردش و سینما، نه در معاشقه و نه در ... یا تخماق قیود و سنت ها به سر آدمی می خورد و یا هرزگیها و استبداد و خودخواهی های دیگران سد راه می شود. همین که بلیط را گرفتی و واورد سینما شدی، هزار چشم کنجکاو و سراپایت را می پاید. خدا نکند زنی که آب و رنگی هم داشته باشد با شما باشد. دیگران کار ندارند این خواهر یا زن و یا رفیق و معشوق است . گویی تا آن دقیقه زن ندیده اند. چشم ها گشاده می شود، از حدقه بیرون می آید و با کنجکاوی سراپایت ورانداز می شود. مثل اینکه گوشت در شله زرد دیده اند، با تعجب و حیرت و حسرت و گاهی با کینه پاییده می شوی... وقتی از خوان اول گذشتی و خود را در میان تاریکی و سیاهی سالن افکندی، تازه اول بدجنسی است: سوت، عربده، صداهای شهوانی و «محرومیت» بلند می شود. ارّه ها و سوهان های روح به کار می افتد، تق و تق تخمه شکستن و بوی عرق گندیده و احیاناً پودر و ماتیک و روغن های موی سرکه غالباً با زُخم تخم مرغ آلوده است، «مشام جان را عطرآگین می کند». فیلم که شروع می شود، اگر بزن بزن و بوکس و شمشیر بازی بود، خستگی ها بیدار می شود، خمیاز و دهن دره شروع می شود و فحش و ناسزا نثار می گردد. اینها صحنه را کامل نمی کند: همیشه یک مفسر جلو و یک منجم فیلم در عقب است. جلوی تفسیر می کند، عقبی پیش بینی می کند، جلوی با پهلو دستی خود بحث می کند و عقبی رمل انداخته و پیش بینی می کند که در فیلم چه حوادثی پیش خواهد آمد. حق نداری به جلوی اعتراض کنی یا به عقبی پرخاش، در این صورت دندانت را با مشت خورد می کند.

 

یک شب در سینما رکس، فیلم «دانوب آبی» را نشان می دادند. آنان که این فیلم را دیده اند می دانند سراسر آن موزیک بود و لازم بود که سالن در سکوت غرقه باشد. یک آقای فکلی و صاحب ادعا پشت سر من بود. همراه خود یک سگ کوچولو آورده بود. تا صحنه فیم عوض می شد، سگ هول شده، پارس می کرد. مجسم کنید چه حالی داشتم؟! یکبار سکوت کردم، یک بار دندان به جگر گذاشتم، یکبار عصبانی شدم و صدایم در نیامد، اما آخر از کوره در رفتم و گفتم: «آقا سینما که جای سگ آوردن نیست!!». می دانید چه جوابی به من داد؟! خیلی مستهزانه مثل اینکه با قابچی پدرش صحبت می کرد گفت: «آقا! دیشب از سویس تشریف آورده اند!» بعد خنده مظفرانه ای سر داد و گفت: «پول صندلی را داده و آزادم...»!!! سرتان را درد نمی آورم، آنشب کنترل اعصابم از دستم خارج شد و ماجرا راه افتاد: بینی او خون آمد، فرام عینک من شکست و در حین زد و خورد، هزار فحش بینندگان فیلم را شنیدیم و سگ کوچولو پاچه شلوار مرا پاره کرد و بالاخره دو پنج تومانی هم ناز شصت با آژان دادیم. این بود خلاصه ی یک شب تفریح.

از دو سال پیش هم، دولت ابد مدت و مقامات انتظامی آن، قوزی بالای این قوزها گذاشتند و بقول شیرازیها «نقاره چی کم بود که از میمند هم آوردند.» زحمت و شکنجه و رنج در سینما کم بود که دولت نیز مقدار دیگری تحمیل کرد: «پس از واقعه 15 بهمن 27، بادنجان دور قاب چین ها دستور دادند سلام شاهنشاهی، در اول هر فیلم نواخته شود و هر کسی که برای تفریح مختصر، یک ساعت به سینما آمد، باید برخلاف میل خود و به احترام سلام شاهنشاهی که اکنون سرود ملی شده است بر پا بایستد و این کار را که هیچ نتیجه ای ندارد، مثل یک تکلیف شاق قبول کند!! در کجا چنین رسمی است که هر شب سرود شاهنشاهی را پیش پرده کرده و بنوازند و قبل از هر فیلم، اعم از فیلم های لگوری «لرل و هاردی» و «شرمساری» تا فیلم های عالی، به زور مردم را بر پا دارند و به رنج اندازند؟! این لوس گری، معلوم نیست زاییده دماغ کدام ابله است؟! باز هم یکی از آن خنکی ها و بیمزگی هاییست که تراوش فکری بادنجان دورقاب چی نهای درباری است. تکرار این آهنگ به عوض اینکه مردم را به ملیت و وطن علاقمند کند، باعث تنفر آنان می شود. هر شب و قبل از هر فیلم این سرود را بشنوند، تهوعشان می گیرد. اگر بانگ سروش آسمان ها هم بود با تکرار به لجن کشیده می شد چه رسد به اینکه ... درباری یا «مقام انتظامی» شبیه به او نشسته و بعد از فکر بسیار برای تمدید دوره بیست ساله، به یاد پرورش افکار افتاده، به یاد «مختاری» و حرکات او افتاده و اینطور استنتج کرده که دوباره مثل آن زمان، سرود شاهنشاهیِ (فقید کبیر) را در سینماها بنوازند تا مردم تصور نکنند اوضاع عوض شده است. حالا تمام مردم ایران باید تاوان حماقت کسی را بدهند که اوضاع عوض شده است. حالا تمام مردم ایران باید تاوان حماقت کسی را بدهند که چنین نقشه ای کشیده است. البته دو حُمق در ایران رواج بسیار دارد، یکی حماقت اقتصاددان های هیئت حاکمه است که به مجرد لنگ شدن بودجه، به قند و شکر و توتون زبان بسته مالیات ببندند، و دیگری حماقیت دیپلمات های هیئت حاکمه است که به مجرد کوچکترین اتفاقی و به خیال زنده کردن دیکتاتوری، به سراغ سرود شاهنشاهیِ (فقید کبیر) و رژه و پیش آهنگی می روند. هر دو دسته هم خیال می کنند که شاخ غول شکسته اند. جمع دیگر نیز، تکرار سرود شاهنشاهی را یک نحوه ی تبلیغ برای دربار می دانند. چون عادت به صراحت دارم بی پرده بگویم که محبت را با سرود نمی توان خرید. هر قدر شما بیشتر مرا مجبور کنید که برخلاف میلم رفتار کنم، هر قدر شما بیشتر آزادی مرا محدود کنید، من بیشتر دور می شوم. دیگران هم شبیه به من هستند. اگر باور ندارید، یک بار در سینما به قیافه مردم در موقع نواختن سرود نگاه کنید، عصبانیت، خستگی و ملال از قیافه ها می بارد. تمام قیافه ها با حالت گویایی به شما خواهند گفت که:«ما را اجبار سر پا نگاه داشته اند، میل نداریم موقع تفریح آزادی ما سلب شود، خدا لعنت کند کسی که این بدعت را گذاشته است». شما اگر از سحرگاه تا شام، در گوش من سرود شاهنشاهی بنوازید، تبلیغ نخواهم شد. ولی وقتی که املاک شاه تقسیم شود، در من فوق العاده مؤثر واقع می شود. این دکان های ریاکاری و تملق را تخته کنید و بگذارید ما مثل ملل زنده دنیا زندگی کنیم. هر ساعت یک گربه نرقصانید. به شما چه ارتباطی دارد که من سینما رفته ام و چرا نمی گذارید دو ساعت آرام باشم؟! وقتی که می گویم در این مملکت آدم را دق کش می کنند، راست می گویم. هر چه یادم می آید از 1305 تا به حال، گربه رقصانی ادامه داشته است. همه وقت مرا برخلاف میلم و به زور، به کاری واداشته اند. تا به مدرسه می رفتم، می بایستی سماور و سینی و فرش پاره را گرو بگذاریم و لباس پیش آهنگی بخرم یا یقه ام را ملیله دوزی کنم یا لباس های مختلف عوض کنم و به رژه بروم و قدم آهسته بردارم. وقتی که از مدرسه درآمدم، برای پیدا کردن کار مدت ها بایستی از صبح در شهربانی آن زمان بایستم تا یک عده شیره ای تصدیق کنند که سوء سابقه نداشته ام. اکنون بیش از 9 سال است که آن اوضاع پیچید و از میان رفت، ولی باز هم مرا برای دو ساعت در سینما آزاد نمی گذارند. باید بلند شوم و خبردار بایستم تا سلام بنوازند، و الا آژان مرا می برد کلانتری و پرونده درست می شود که به اسب شاه، یا بو گفته ام!! معلوم هم نیست از این لوس گری ها چه حاصل می شود؟! آن همه رژه رفتیم، آن همه در پیش آهنگی کفش پاره کردیم، آن همه درجا زدیم و هورا کشیدیم و به زور سرود خواندیم، به کجا رسیدند و به کجا رسیدیم که باز تکرار کنیم؟! اگر سلام رسمی، عید رسمی و مهمان رسمی بود و سرود می نواختند می شد قبول کرد، ولی در سینما چه خبری است که هر شب سرود بنوازند؟!

منطقیون اصلاحی دارند به نام «وضع شئی در غیر ما وضع له» سرود ملی و تکرار آن در سینما مصداق همین اصلاح است و هیئت حاکمه ما خداوند اجرای این تز غلط است. یادم نمی رود که یک وقت «تاگور» شاعر عالی مقام شرق به ایران آمده بود. برای بوسیدن تربت رند بزرگ شیراز «حافظ» به شیراز مسافرت کرد. مرحوم فروغی با وی بود. تا قیافه زیبا و پیشانی بلند «تاگور» در شیراز پیدا شد، لوس ها به جنبش افتادند و برای شاعر آزاده شرق رژه راه انداختند و یک عده شاگرد مدرسه ای چلغوز که منهم جز آنها بودم را با لباس های پاره و هیکل های قناس و ریخت مضحک پشت سر یکدیگر قطار کردند و این منظره مهوع را از جلو چشم زیبا پسنتد و زیبایی شناس «تاگور» گذارندند. بیچاره «تاگور» مات شده بود که او را با رژه چه کار است منظور از این عمل احمقانه چیست؟ تعجب شدید تاگور در قیافه او منعکس بود، زیرا مدتها وی را در آفتاب سر پا نگهداشتند و رژه تحویلش دادند. قطعاً تاگور در دلش فکر می کرد که فرزندان حافظ دیوانه شده اند. او نمی دانست که در این کار حتی یک نفر شیرازی هم سهیم نیست و مردم را مجبور کرده اند که تلق تلق راه بیفتند و رژه صادر کنند. چند سال بعد از بزرگتر شدم، بیشتر دلم به حال تاگور و آنروز پر از مسخرگی سوخت، ولی باز شکر کردم که دامنه حماقت به همان جا پایان یافت، و الا بعید نبود فرمان «سپهبد تاگوری» صادر شود، زیرا به چشم خودم دیدم که فردوسی بینوا را از قبر درآوردند و اسمش را گذاشتند «سپهبد فردوسی»!! خُل بازی هم حدی دارد. یک عده احمق و ظالم از جان مردم ایران چه می خواهند که دائماً ما را ناراحت می کنند؟! اگر آقایان زمامداران صلاح می دانند، اجازه دهند سرود ملی، حالت پیش پردگی سینما را از دست بدهد و اگر ممکن باشد لااقل ما را برای دو ساعت در سینما آزاد بگذارند، تا ابد دعاگوی ایشان خواهیم بود

دیدگاه  پرویزی در مورد کشورهای توسعه نیافته

" کشور توسعه نیافته "

 

مرجع : سخن – دوره ی 12 – نوروز 1341 – شماره ی 12

خوب شد بحمدالله ماندیم و کشورمان و وجودخودمان از برکت فرشتگان ینگی دنیا توسعه یافت . راستی تا

دیروز چه کوفتی بودیم ؟ درمحیط تنگ " توسعه نیافته " می زیستیم . همه چیزمـان تنگ و ترش بود . داشتیم

از تنگی و " توسعه نیافتگی " خفه می شدیم . حرف زدن مان ، لباس پوشیدن مان ، کارکردن مان ، سلام و

.تواضع کردن مان ، همه توسعه نیافته بود

به این تمیزی و خوشگلی بشنود : ها بله !! و بدتر ازآن ok این هم شد حرف که آدم مثلن درشیراز به جای

، به جای شیشه های کوکا کولا و پپسی کولا ، دوغ وسرکنگبین بنوشد ؟ وبه جای لباس سه چاک دار

توسعه یافته " یک کت تنگ وترش بپوشد ؟ به خدا باید برویم رو به قبله ی دعا و دست بر آسمان برداریم که "

آمدند و به دادمان رسیدند. چه بودیم ؟ که بودیم ؟ یک مشت مردمی که خیال می کردیم جهان را و هرچه درو

!هست نباید با این مملکت کویردارگل وگشاد و لی " توسعه نیافته " معاوضه کرد . امروز خدا بدهد برکت

ما سایه ی سرداریم و درپناه آن مثل سد سکندرنشسته ایم . این جا کجا ست ؟ ما خانه ی جهانی داریم که امن

.وامان است

اصلن شما به همه چیزنگاه کنید ببینید با سابق چه فرق ها کرده است . ازکودکی شروع کنید . قدیم بچه ها

توسعه نیافته " بودند . چه می دانستند ؟ هیچ . قصه آنها چه بود ؟ رستم وسهراب . تازه رستم که بود ؟ یک "

مرد ریش دراز " توسعه نیافته " که تمام جنجال قصه اش برسرآن بود که خنجرکشید و جگر پسرش سهراب

راکه او هم هیچ توسعه نیافته بود درآورد . واقعن آه بگیرد به این پهلوان ! اما امروز اصلن به قصه احتیاج

نیست . پسرک توسعه یافته ینگی دنیا با کمال شجاعت تفنگ شکاری را برمی دارد وپدرش رامی کشد . قصه

را می آفریند خلق می کند چه حاجت به قصه رستم و سهراب ؟

از نظر معلومات مقایسه کنیم : سابقن چه می دانستند ؟ درتمام این کشور توسعه نیافته یک زن فرنگی را

غیراز حضرت مریم مادر عیسی و زن ارمنی عرق فروش بالای خیابان نمی شناختند . عوض اش خاک بر

سرها هی گلستان و بوستان می خواندند شـعر صد تا یک غاز حفظ می کردند . اما امروز محصل " توسعه

یافته " اسم تمام مخدرات محترم هالیوود را می داند سال تولدشان را جشن می گیرد اندازه و قطر ران های

.آنان رابدون یک سانتیمتر پس وپیش تحویل می دهد

از لباس های مردم توسعه نیافته سخن نمی گویم . چشم بیننده خسته می شد . لباس های همه یک رنگ و آرام

بود . چشم را به حرکت درنمی آورد ولی امروز مرد توسعه یافته ازآن ها نمی پوشد لباس آلاپلنگ می پوشد

هرقدررنگ ها باهم جنگ کنند مطبوع ترمی شود ، شما روزهای جمعه سر پل تجریش بروید . و مقایسه کنید

.لباس مرد " توسعه یافته " را با " توسعه نیافته " و ببینید که تفاوت اززمین تا آسمان است

حالا از موش مردگی و بدبختی آدم توسعه نیافته سخن نمی گویم که چطور اسم اخلاق خاک برسری را

نجابت گذاشته بود . امروز دیگرآن طورها نیست و آدم " توسعه یافته " نه فقط چشم دریدگی را حق طلبی

. می داند بلکه تأسف می خورد که چرا آن همه مردم درتوسعه نیافته گی شکیبا و بردبار ماندند

راستی آدم عق اش می نشیند وقتی به یاد آن مردم بیچاره ی قدیم می افتد . یک چیزهایی را وحی منزل می

دانستند و ازپدرشان شنیده بودند که باید وطن پرست بود . آن وقت آن قدر تعصب داشتند که جان شیرین را

که اساس تمام لذات است برسراین تعصب می باختند . ولی " مرد توسعه یافته " امروز وطن را تجزیه و

تحلیل می کند به خاک خشک و کوه و بیابا ن دل نمی بندد هرجا که نان اش به راه بود آن جا را وطن می

شمارد و هرکس را که نان اش داد او را صاحب وطن می داند واقعن حیف نیست جان وبدن راکه می تواند

درشب نشینی غرق لذت شود ودرجنباندن "اسپرتیف " راک – اند - رول کمال لذت را ببخشد بیهوده برای

.کوه البرزیا مرزایران و فلان کشورببازیم ؟ " مرد توسعه یافته " چنین اشتباهی نمی کند

شما بگردید درتمام کتاب های نظم و نثرقدیم همه اش یک زبـان بود هیچ تازه ای نداشت . بی انصاف ها

ازدو هزارسال پیش به آب گوشت می گفتند آبگوشت . گوشت کوبیده را به همان سیستم توسعه نیافتگی می

خوردند اسم آن را لقمه می گذاشتند . یک باریکی عقل به سرش نزد که به لقمه بگوید " ساندویچ " تا آدم حظ

کند و به اشتها بیاید اما مرد توسعه یافته فورن " ساندویچ " را راه انداخت و به آبدارخانه هم دهن کجی کرد

و اسم آن را گذاشت " هات شاپ " شما دراین کلمه توجه کنید که چه عشوه ای پنهان است . موزیک اش آدم

.را قلقلک می دهد این است علایم توسعه یافتن که بیخردان یک عمر ازآن بی خبر بودند

اصلن تاریخ آن روزگار هم با تاریخ زمـان ما فرق می کند در تاریخ آن بیچاره ها چشم شما مثلن به امیر کبیر

می خورد . چه مرد ساده لوحی بود ! خیال می کرد که خارجی بشرنیست . مقابل تقاضای خارجی می ایستاد

. گرچه تقصیرنداشت سینما و تلویزیون ندیده بود . آن وقت کشورما توسعه نیافته بود . اما به هرحال این

.موضوع عیب امیر کبیر را پنهان نمی کند

مثلن جلو یک سفیر خارجی مقاومت می کرد یا با یک سفیر دیگرکشمکش راه می انداخت . مثل این که

سفیر خارجی بشرنیست و نباید تقاضا کند . همین چندروز پیش در تاریخی که عباس اقبال نوشته است می

خواندم که سفیر روسیه از امیر کبیر خواسته بود فراش قنسولخانه روس را دررشت منصب نیابت توپخانه

بدهند . امیر کبیر توسعه نیافته ساده لوح جواب می نویسد : مگرفراش قنسولخانه توپچی است . اگر توپچی

است و باید منصب بگیرد چرا در قنسولخانه ر اآب و جارو می کند ؟ این جواب بی ربط راستی دیدید چطور

دردسر درست کرد و دیگران رارنج داد ؟ ولی اگر امیر کبیر امروز بود و توسعه یافته بود و سفیر خارجی

ازوی تقاضا یی بالاتر داشت و فی المثل می گفت که فلانی رابه فلان کارمهم بگذارید د رجواب فورن می

و سپس سوتی می زد و سفیر را دعوت می کرد که برویم و " درینکی بزنیم " گور پدر okگفت

.اوری بادی " . بدین ترتیب هم سفیر خارجی نمی رنجید و هم فراش غیر مستقیم سفارت به نوایی می رسید "

.واین را می گویند با یک تیر دو نشانه ی " توسعه یافته " زدن

بازجای دیگر درهمین تاریخ خواندم که سفیر یک دولت خارجی آمده بود پیش امیر کبیر و یک تقاضای

سیاسی داشت که به نظرآن مرد بی جا می نمود . وقتی که مطلب اش را گفت ومترجم ترجمه کرد امیر کبیر

:گفت : ازآقای سفیر بپرسید که هیچ کشک بادنجان خورده است ؟ مترجم ترجمه کرد و سفیر با تعجب گفت

که خیر نخورده است . امیر کبیر گفت : که به ایشان بگویید این خوراک ایرانی خیلی خوشمزه است واین

بارکه درخانه ما کشک بادنجان پختند یک کاسه هم برای شما می فرستیم تا بخورید و ببینید که چه قدرخوب

.چیزی است

شما را به خدا ملاحظه کنید که این هم جواب شد ؟ اگر این مرد درزمـان ما بود و مخصوصن توسعه یافته

بود فوری درجواب جناب سفیر می گفت : " یس " و به جا ی کشک بادنجان می گفت : " باربی کیو " و

فوری تقاضای او را قبول می کرد تا سفیر بداند که او و کشورش توسعه یافته اند . اگر این کاررامی کرد

البته رگ اش رانمیزدند وآن همه زحمت برای خودش و کشورش ایجاد نمی کرد. اما امروز خوشبختیم که کم

.کم همه توسعه می یابیم . بحمداله ازبالا تا پایین احدی نیست که توسعه به یک جایش نخورده باشد

یادم رفت . مثلن قرض کردن را درزمـان قدیم است یرانیان بد می دانستند . زهی نادانی ! کسی هست که

پول بهش بدهند ونگیرد ! این را حماقت می گویند . ولی رجال " توسعه نیافته " قدیم نمی فهمیدند . بیچاره ها

قالی زیر پایشان را می فروختند و از دیگران به نام آن که خارجی هستند قرض نمی گرفتند . اما امروز از

برکت تعالیمی که به ما داده اند و از بس که توسعه یافته ایم هر که بدهد دشت میکنیم ، و می گوییم خدا برکت

بدهد . اگرچه پول را ازیک جیب مان درآورده و قدری ازآن راکف دست مان گذاشته باشند . " مرد توسعه

یافته " چه کاردارد که فردا چه می شود ؟ امروز را عشق می داند . بنابراین به همه ی ذوات محترم فرض

است که برای پیشرفت درکار و حل مشکلات خود کمی " توسعه بیابند " . زیرا جز به این طریق کاری از

پیش نمی رود . ای کاش پدرم مرا نیز به ینگی دنیا فرستاده بود تا فوت و فن توسعه یافتن را می آموختم و

امروز از برکت آن به مقام عالی می رسیدم یا دردالان " توسعه یافته " مقامات عالی درجا می زدم تا نوبت

.من هم برسد

 



 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:28  توسط آرش فرخ زاد  |