موضوع مال خیلی سال پیشه مال دورانی که شور نوجوانی در سر بود و عاشق شدن در چند لحظه و در دفراق یار وهجرانش و نغماتی که برای این روزها آفریده شده اند گلهای پیرنیا .
یکی از خوانندگانی که در گلها آثار بسیار ماندگاری ارائه کرده خانم پروانه امیر محبی معروف به حمیراست .شاید نشود گفت که صدای او برای پسر نوجوان عاشق پیشه -که من باشم- مرحمی بردل ریش بود.بهتر است بگویم نمکش بود که دلم را به آتش می کشید وتا تمام اعماق وجودم را می سوزاند.جگر سوز بود.اما چیزی که تاثیربیشتری را در من می گذاشت شعرهایی بود که حمیرا می خواند :
دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد ولب برلب جانان نرسید دل به جان آمد واو برسر ناز است هنوز
جان به لب آمد ولب برلب جانان نرسید دل به جان امد او بر سر ناز است هنوز
گر چه بیگانه ز خودگشتم ودیوانه زعشق یارعاشق کش و بیگانه نواز است هنوز

گر چه هر لحضه مدد میدهدم چشم پر آب دل سودازده در سوز وگداز است هنوز
همه خفتند به غیر از من ودیوانه وشمع قصه این دو سه دیوانه دراز است هنوز
گرچه رفتی زبرم حسرت روی تو نرفت در این خانه به امید تو باز است هنوز
این چه سوداست عمادا که تودر سر داری این چه سوزی ست که در پرده ساز است هنوز
فهمیده بودم که این شعر مال عماد خراسانی ست اما نمی دانستم که شاعر چه قرنی ست در کجا زندگی می کرده و کی فوت کرده است البته داستان حمیرا و عماد به این غزل ختم نمی شد :تو که درد دل دیوانه من می دانی
چند دور از تو خورم خون جگر پنهانی
عاشق عشقم ودیوانه دیوانگیم
منما راه که دارم سر سرگردانی
فکر من باش شبی ور نه بیاید روزی
که تو هم نیز به درد دل من در مانی
و این غزل
:دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه
دگر ازخویشتن بیگانه ام بیگانه ام بیگانه بیگانه
دراین صحرای بیحاصل دراین دریای بی ساحل
به لب جان امد از بس گفت دل جانانه جانانه
مدتها از این موضوع گذشت من دیگر می دانستم که عماد خراسانی شاعر قرن نهم دهم یا هم عصر باحافظ وسعدی و مولوی نیست بلکه یک شاعر معاصر است و نکته جالبتر اینکه فهمیدم او زنده است ـ البته آن موقع زنده بود- کتابی از او پیدا کردم با نام "ورقی چند از دیوان عماد خراسانی "و در آن اشعار زیبای دیگری یافتم
این غزل که اکبر گلپایگانی آن رابسیار زیبا خوانده :پیش ما سوختگان مسجد ومیخانه یکی ست حرم ودی یکی سبحه وپیمانه یکی ست
این همه جنگ وجدل حاصل کوته نظری ست گرنظرپاک کنی مسجد ومیخانه یکی ست
ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه گریه نیمه وشب وخنده مستانه یکی ست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند بهراین یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی ست
عشق آتش بود وخانه خرابی دارد پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکی ست
گر به سرحدجنونت ببرد عشق عماد بی وفائی و وفاداری جانانه یکی ست
و این غزل زیبا :گرچه مستی وخرابیم چو شبهای دگر باز کن ساقی مجلس در مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم مشکن قدرخود ای پنجه غم من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر
از تو زیبا صنم اینقدرجفا زیبا نیست گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
من شاعری رایافته بودم که هم عاشقانه می گفت وهم ساده چیزی شبیه غزلهای سعدی .شاعری که می شد با شهریار مقایسه اش کرد و با او هم سطحش دانست اما سوال اینجا بود که شاعری در این حد چرا خبری از اونیست چرا روزنامه ها با او مصاحبه نمی کنند چرا تلویزیون او را نشان نمی دهد او انگار شاعر قرن هشتم بود که خیلی وقتها پیش مرده باشد در طی سالهایی که حکایتش را گفتم ـبین سالهای ۷۲تا۸۲فقط یک بار چهره عماد را درتلویزیون دیدم طی تحولا تی که از اول دهه هشتاد در تلویزیون رخ داد این رسانه کمی بازتر شد و فرهنگ وهنر هم جایی ـ البته نه بزرگ که خیلی کوچک ـ در محصولات تولید شده آن به خود اختصاص داد شبکه ۲برنامه ای داشت که بین ۱۰تا۲۵/۱۰دقیقه پخش می شد فکر کنم اسمش دیدار آشنا بود ـالبته دقیق یادم نمی اد اسمش چی بود-خلاصه در این برنامه به دیدار استاد تجویدی در بیمارستان رفته بودنند که عماد خراسانی انجا کنار تخت استاد تجویدی نشسته بود و این تنها تصویری بود که تلویزیون از تنها باز مانده شعر کلاسیک ایران پخش کرد .مرگ عماد
:سیاسی ترین روزهای سال ۸۲بود فردا قرابود انتخابات مجلس هفتم برگزارشود برای همین سری به دکه روزنامه فروشی های شهر زدم تا بفهم چه خبر هست طبق معمول همیشه چشمم دنبال روزنامه شرق است اما مطلب چندان بدرد بخوری ندارد و بعد از آن روزنامه اعتماد .اعتماد برعکس شرق خبر مهمی دارد عکس بزرگی از عماد خراسانی که نصف صفحه را گرفته است و تیتری در زیر آن "عماد خراسانی درگذشت "آن روز را هرگز فراموش نمی کنم نه به خاطر اینکه روز مرگ عماد است فقط و فقط بخاطر اینکه روزنامه شرق که ادعا می کرد فرهنگی ترین روزنامه کشور است ـو البته همه آن را قبول داشتند ـحتی حاضر نشد یک تیتر برای مرگ او در صفحه اول بزند ـ صفحه اول روزنامه شرق .شاید به نظر شما ناراحت کننده بیاید که برای من چاپ نشدن خبر مر یک شاعر بزرگ از مرگش مهم تر است در جواب باید بگویم وقتی زمان زنده بودن یک شاعر نه خبری از او پخش می شود نه مصاحبه ای نه یادبودی بودن و نبودش فرقی نمی کند برای من عماد در قرن هشتم مرده بود ـ او را کشته بودن صدا و سیما روزنامه شرق و سایر دائیه داران فرهنگ و هنر کشور- اما پخش کردن خبر مرگش می توانست او را زنده کند
.
البته خبر مرگ عماد در صفحه آخر این روزنامه طی یاداشت تقریبا کوتاهی چاپ شد هبود اما فقط همین وبعد از آن هم دیگر نه چیزی نوشتند و نه گفتند اما وقتی بیشتر ناراحت شدم که شاعر دیگری که برای من ناشناس بودبه نام حسن حسنی یا نمی دانم حسین حسینی درگذشت و شرق ماه ها در موردش نوشت در این چند سال هر زمان نمایشگا ه مطبوعات برگزار شده به تهران رفته ام و اعتراض خود را به گوش مسئولین روزنامه -خدا نیامرز- شرق رسانده ام و در هیچ سالی در روز مرگش خبری ندیدم تا اینکه خدا را شکر شرق را توقیف کردند و ما هم خیالمان از روزنامه ای که ادعا میکرد فرهنگی ست و ادعا می کرد دراوج سیاست تیتر علی پروین می زند راحت شد
عماد خراسانی در ۲۸بهمن ۱۳۸۲در تهران دار فانی را وداع گفت موقع مرگش نه موبایل دوربین دار مد شده بود ونه کسی خواست مطلبی برایش بنویسد یا عکسی وفیلمی از مراسم به خاک سپاریش بگیرد البته طبق معمول همیشه باز گلی به جمال تعصبات قومی ومنطقه ای چون فکر کنم در مشهد برایش یاد بودی گرفته باشند ـ عماد متولد توس خراسان بودـ
صفحه اول روزنامه شرق در آن تاریخ
نظرات دیگران در مورد عماد:
سهراب سپهری در مورد عماد می گوید :«قلب این مرد قناری دارد.»
اخوان ثالث در موردش می گوید «اگر شعر را در معنی حقیقیش بجای آوریم (نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات) بی شک عماد در غزلسرایی از شعرای برجسته و طراز اول است.»
تعریف عماد از خودش:
شه شوریدگان سرحلقه آشفته حالانم
سیه مست خراسانم عمادالدین بی دینم
وچند بیت یا مصراع ناب از عماد :
امشب ندانم ای بت زیبا چه می کنی
ما بی توخون خوریم توبی ماچه می کنی
***
خوش آن شبها که از مستی در این گلشن ندانستم
بهار عشق ما هم عاقبت روزی خزان دارد
***
بخت ما از سر مژگان تو آشفته تراست
عجبی نیست که از ما نکنی هرگز یاد
دلبرا ای که دم عیسی مریم داری
چه شود گر شبی آیی سر بالین عماد
***
حیف از کشور افسانه ای عشق و وفا
که بجستیم و یکی خانه آباد نداشت
***
دم غنیمت دان که دنیا بی وفاست
از وی امید وفا داری خطاسـت
***
کاش یک شب دلت اندیشه فردا می کرد
***
عشق آتش بود وخانه خرابی دارد